تبليغاتX
بارن هم نبارد تنهاي تنها مي شوم

بارن هم نبارد تنهاي تنها مي شوم

قصه تنهایی یه پرنده کوچولو

خزان

صدای خش خش برگهایش می آید.صدای فریاد درختانش. صدای مرگجوانه های تازه متولد شده

 

 اش.باخود مرگ را میاورد .درد را می آ ورد . آسمان می بارد ابر می گرید خورشیدقهر میکند

 

ومن تنها..تنهاتر میشوم.

 

صدای رفتنت ...صدای خداحافظی کردنت می آید.من خودم را می زنم به ندانستن .ولی تومی

 

روی...می روی...می روی...دور می شوی دور دورتر و من آرزو می کنم کاش بابر گها بمیرم.

 

صدای گم شدنم می آید .کسی نیست که برایش فرقی بکند.من گم میشوم مانند فصل مرده

 

 بهار ...مانند خاطرات تابستان...من خزان می شوم مانند نهال خشک شده حیاط...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 15:13  توسط تنها ناهید...  | 

میخوام غروب کنم

 

خورشيد داره غروب ميکنه ...من چشمامو دوختم به اشکاش ...دلش ميخواد نره ولي اگه نره من اشکام جاري ميشن...منم ميخوام که شب بياد ...شب بياد که صداي هق هقم به گوش کسي نرسه... شب مياد ستارها ميان ماه مياد و مهتاب ميشه...منو يه دل شکسته تا هميشه بيقراريم...چه جوري دل بکنم از تو يادگاريات...اينو ماه زمزمه ميکنه ...من داد ميزنم بسه ديگه ...نمي تونم...نمي تونم بشنوم...ماه ميره من دنبال مهتاب ميگردم ولي هر چي هست تاريکيه و سياهي ...ستاره ها نيستن ...همون ستارهايي که بهشون قسم خوردي و توي گوشم زمزمه کردي به" اندازه تمومشون دوست دارم" واي که چه حس خوبي بود...... راستي يادته... يادته بارونو ...من ...تو اون کوچه ها...نگو که يادت رفته...نگو که دلتنگشون نيستي...نگو که همه چي از خاطرت رفته... نگو که از من و دنيام ديگه هيچي توي قلب و ذهنت نيست...يادته دلتنگي هام...يادته تنهايي هام...يادته نازم ميکردي يادته ميگفتي نمي خوام اشکاتو ببينم...نگو که يادت رفته...نگو که دلتنگشون نيستي...


چرا نگفتي يکي ديگه جاي منو گرفته تو دنيات...چرا نگفتي که برم...چرا نگفتي که نمونم...چرا نگفتي که بميرم...حالا که مردم...حالا که ديگه نيستم نمي خوام بياي سراغم نمي خوام واسم گل بياري نمي خوام بياي واسم اشک بريزي ...حالا که من مردم.................................

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 13:31  توسط تنها ناهید...  | 

دريا و دنيا

دریا اولین عشق مرا بردی

 

دنيا دم به دم مرا تو آزردي

 

دريا سرنوشتم را بياد آور

 

دنيا سرگذشتم را مكن باور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:26  توسط تنها ناهید...  | 

خلاصه شدم

 

به خاطر تو و هواي تو

 

پلها را شكستم

 

به خاطر تو و دنياي تو

 

در يك جمله خلاصه شدم

 

دوستت دارم

 

بارها و بارها

 

خلاصه شدم

 

دوستت دارم

 

بارهاو بارها

 

خلاصه شدم و تو

 

بزرگ شدي

 

آنقدر بزرگ شدي

 

كه ديگر براي ديدنم چشمانت را خسته نكردي

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 16:41  توسط تنها ناهید...  | 

عاقبت دردناك

شب شده واست و سكوت

 

مرا به مرگ مي خواند

 

سياهيش به سياهي دنيايم مي ماند

 

ماهي در آسمان نيست

 

و نوري در قلبم

 

چه عاقبت درد ناكي

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 16:2  توسط تنها ناهید...  | 

خدايا...

دنيا براي تنهايي هايم كوچك است

 

قلبم مي پوسد از تنهايي

 

در غم بهار چه كنم

 

خدايا چشمانم را بگير

 

و قلبم را پر از نور كن

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:46  توسط تنها ناهید...  | 

اشكهايم

درميان قاب چشمانت

 

چه چيز قايم كرده اي

 

خنده ات كو

 

اخم هايت ازبراي چيست

 

اشكهايم را نمي بيني

 

غصه هايم را نمي خواني

 

ازميان بغض چشمانم

 

اي تمام هستي من

 

اي اميدم ...............نااميدم

 

انتظارم هق هقم بغضم

 

خسته ام

 

تنهاي تنهايم

 

خنده ات كو

 

اشكهايم را نمي بيني

 

 

                         

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:40  توسط تنها ناهید...  | 

تو كجايي

 

    تو كجايي كه باران مي بارد

 

    تو كجايي كه رد پايت را باران شست

 

تو كجايي كه يادت را باد برد

 

خزان در بهار آمده

 

تو كجايي كه برگهايم ريخت

 

تو نيستي و باران ميبارد

 

   تو نيستي و روي ماه را باران شست

 

   تو نيستي و روي مرا اشك شست

 

                                                    ناهيد

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:32  توسط تنها ناهید...  | 

باران.............

 

 

باران می بارد

 

و چتر ی از غم دنیایم را گرفته

 

چقدر ماندن سخت است

 

چقدر بودن سخت است

 

پیشها تنهایی همدمم بود

 

ولی حال

 

تنهایی دشمنم شده

 

دشمنی که تا نروم

 

نخواهد رفت

 

نخواهد پوسید

 

باران می بارد و من

 

کوهی از غم به دوش دارم

 

خدایا کی به فردا می رسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 19:35  توسط تنها ناهید...  | 

فرسنگها...............

 

جاده تهی است

 

و قلب مرد مسافر می تپد

 

برای نرسیدن

 

کاش بازگشتی بود

 

کاش برگشتی بود

 

دل شکسته میان کوله اش برسرش می زند

 

فرسنگها از او دورم

 

فرسنگها از او دورم

 

نگاهی به پشت سر

 

و قطره اشکی که رد پایش را

 

تر کرد

 

نه امیدی به بازگشت نیست

 

جاده مرا خواهد برد

 

جاده مرا خواهد کشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 1:6  توسط تنها ناهید...  |