صدای خش خش برگهایش می آید.صدای فریاد درختانش. صدای مرگجوانه های تازه متولد شده
اش.باخود مرگ را میاورد .درد را می آ ورد . آسمان می بارد ابر می گرید خورشیدقهر میکند
ومن تنها..تنهاتر میشوم.
صدای رفتنت ...صدای خداحافظی کردنت می آید.من خودم را می زنم به ندانستن .ولی تومی
روی...می روی...می روی...دور می شوی دور دورتر و من آرزو می کنم کاش بابر گها بمیرم.
صدای گم شدنم می آید .کسی نیست که برایش فرقی بکند.من گم میشوم مانند فصل مرده
بهار ...مانند خاطرات تابستان...من خزان می شوم مانند نهال خشک شده حیاط...